«رفتن(ها)» نوشتهی جولین بارنز، رمانی دربارهی عشق، حافظه، گذر زمان و دشواری خداحافظیکردن با آدمها و زندگی است. بارنز در این اثر با ترکیب داستانگویی، تأملات شخصی و پرسشهای فلسفی، به سراغ تجربههایی میرود که دیر یا زود هر انسانی با آنها مواجه میشود: پیرشدن، تغییرکردن رابطهها، از دست دادن عزیزان و تلاش برای فهمیدن گذشته. این کتاب در عین پرداختن به موضوعاتی جدی، از شوخطبعی و نگاه ظریف نویسنده به تناقضهای زندگی نیز بهره میبرد. نسخهی فارسی آن با ترجمهی محمدرضا ترکتتاری از سوی نشر چشمه معرفی شده است.
عنوان «رفتن(ها)» از همان ابتدا ذهن خواننده را به مفهوم جدایی و پایان معطوف میکند. با این حال، رفتن در این کتاب فقط به معنای مرگ یا پایان یک رابطه نیست؛ میتواند به تغییر شکل خاطرات، فاصلهگرفتن از گذشته، ازدسترفتن فرصتها و عبور تدریجی از مرحلهای از زندگی به مرحلهای دیگر نیز اشاره داشته باشد. بارنز از این مفهوم چندوجهی استفاده میکند تا دربارهی آنچه در زندگی باقی میماند و آنچه ناگزیر از دست میرود، تأمل کند.
داستان کتاب «رفتن(ها)» دربارهی چیست؟
در مرکز داستان، رابطهی استیون و ژان قرار دارد؛ زن و مردی که در جوانی عاشق یکدیگر میشوند، اما رابطهشان به جدایی میانجامد. راوی که نامش جولین است و شباهتهایی با خود نویسنده دارد، در شکلگیری رابطهی آنها نقش داشته و از نزدیک شاهد فراز و فرودهای زندگیشان بوده است. سالها بعد، زمانی که بخش بزرگی از عمر گذشته، او دوباره میکوشد این دو را به یکدیگر نزدیک کند. بازگشت آنها به رابطهای قدیمی، فرصت تازهای برای عشق فراهم میآورد، اما این بار تجربههای گذشته، تغییرات شخصیتی و واقعیتهای ناشی از گذر زمان، شرایط را پیچیدهتر میکنند.
با این حال، «رفتن(ها)» صرفاً داستان دو عاشق نیست که پس از سالها دوباره یکدیگر را پیدا میکنند. بخش مهمی از کتاب به خودِ راوی و شیوهی روایتکردن او اختصاص دارد. جولین دربارهی خاطراتش حرف میزند، به اعتبار آنها شک میکند و نشان میدهد که چگونه یک تجربهی واقعی ممکن است در گذر زمان تغییر شکل دهد و به روایتی تبدیل شود که با واقعیت اولیه تفاوتهایی دارد.
راوی در مسیر روایت، رابطهی خود با استیون و ژان را نیز زیر سؤال میبرد. او از یک سو میخواهد داستان آنها را تعریف کند و از سوی دیگر میداند که روایتکردن زندگی دیگران میتواند به معنای انتخاب، حذف و حتی تغییر معنای اتفاقها باشد. همین تردید، داستان عاشقانهی کتاب را به تأملی دربارهی مرز میان واقعیت و داستان تبدیل میکند.
در نتیجه، خواننده با اثری روبهروست که هم داستانی دربارهی عشق و رابطههای انسانی است و هم دربارهی این پرسش که چگونه از زندگی خود و دیگران روایت میسازیم. بارنز بهجای جداکردن این دو موضوع، آنها را در هم میآمیزد و نشان میدهد که خاطره، عشق و داستانگویی تا چه اندازه به یکدیگر وابستهاند.
حافظه؛ آیا گذشته را همانطور که بوده به یاد میآوریم؟
حافظه یکی از مهمترین موضوعات «رفتن(ها)» است. انسان معمولاً خاطراتش را بخشی از هویت خود میداند؛ گویی آنچه را به یاد میآورد، همان چیزی است که واقعاً اتفاق افتاده است. اما جولین بارنز به این اطمینان تردید میکند. او نشان میدهد که خاطرات ممکن است با گذشت زمان تغییر کنند، جزئیاتی را از دست بدهند یا تحت تأثیر احساسات و برداشتهای تازه قرار بگیرند.
گاهی یک اتفاق در زمان وقوع اهمیت چندانی ندارد، اما سالها بعد به خاطرهای تعیینکننده تبدیل میشود. گاهی نیز رویدادی که زمانی بسیار مهم به نظر میرسیده، بهتدریج رنگ میبازد و جای خود را به روایت دیگری میدهد. در این میان، مرز میان آنچه واقعاً رخ داده و آنچه ذهن ما از آن ساخته است، همیشه روشن نیست.
بارنز این موضوع را تنها بهعنوان مسئلهای روانشناختی مطرح نمیکند؛ حافظه در کتاب او با هویت و داستانگویی نیز ارتباط دارد. اگر خاطرات ما تغییر کنند، برداشت ما از خودمان و دیگران هم ممکن است تغییر کند. به همین دلیل، بازگشت به گذشته لزوماً به معنای کشف حقیقتی ثابت و دستنخورده نیست؛ گاهی فرد در مواجهه با خاطرات قدیمی، بیش از آنکه گذشته را دوباره پیدا کند، به شناخت تازهای از خودش میرسد.
این نگاه به حافظه، به رمان عمقی فراتر از یک داستان عاشقانه میدهد. خواننده نهفقط دربارهی سرنوشت استیون و ژان، بلکه دربارهی خاطرات خودش و نقش آنها در شکلگیری زندگی امروز نیز فکر میکند.
عشق در جوانی و عشق در سالهای بعد
یکی از جذابیتهای کتاب، مقایسهی عشق در دو دورهی متفاوت زندگی است. استیون و ژان در جوانی با یکدیگر آشنا میشوند؛ زمانی که آینده هنوز گسترده و پر از امکان به نظر میرسد. تصمیمها و انتخابهای آن دوره، هرچند ممکن است در لحظه طبیعی یا اجتنابناپذیر به نظر برسند، میتوانند اثر خود را برای دههها حفظ کنند.
سالها بعد، بازگشت این دو به یکدیگر پرسشی مهم مطرح میکند: آیا میتوان رابطهای قدیمی را دوباره آغاز کرد، بیآنکه گذشته در آن دخالت کند؟ آدمها در طول زمان تغییر میکنند و تجربههایی که به دست میآورند، بر خواستهها، ترسها و انتظاراتشان اثر میگذارد. بنابراین، دیدار دوبارهی دو نفر به معنای بازگشت به همان رابطهی پیشین نیست؛ آنها باید با نسخههای تازهای از خود و دیگری روبهرو شوند.
بارنز در این اثر، عشق را احساسی ساده و مستقل از زمان نشان نمیدهد. رابطهی انسانی در کنار علاقه و صمیمیت، از خاطرات، انتخابها، سوءتفاهمها و فرصتهای ازدسترفته نیز شکل میگیرد. حتی وقتی دو نفر دوباره به یکدیگر نزدیک میشوند، گذشته از میان نمیرود؛ بلکه به بخشی از رابطهی تازه تبدیل میشود. از این منظر، «رفتن(ها)» دربارهی امکان دوباره دوستداشتن است، اما همزمان محدودیتهای این امکان را نیز بررسی میکند. کتاب به خواننده یادآوری میکند که عشق در هر مرحله از زندگی معنای یکسانی ندارد و بازگشت به گذشته، لزوماً به معنای تکرار آن نیست.
پیری، مرگ و دشواری خداحافظی
گذر زمان در این رمان فقط از طریق فاصلهی میان جوانی و سالمندی شخصیتها نشان داده نمیشود؛ بدن نیز بخشی از این تجربه است. بیماری، فرسودگی جسمی، حادثه و آگاهی از محدودبودن عمر، واقعیتهایی هستند که شخصیتها نمیتوانند برای همیشه از آنها فاصله بگیرند. در کنار این موضوعات، حضور یک سگ سالخورده به نام جیمی نیز به روایت بُعدی عاطفی میدهد؛ موجودی که بیاعتنا به بسیاری از نگرانیهای انسانی، زندگی خود را ادامه میدهد و یادآور آسیبپذیری موجودات زنده است.
بارنز دربارهی پیری و مرگ با لحنی تأملبرانگیز مینویسد، اما روایت او به سوگواری مداوم محدود نمیشود. شوخطبعی و توجه به جزئیات کوچک زندگی باعث میشود که کتاب در کنار اندوه، از لحظههای سبکتر و گاه خندهآور نیز برخوردار باشد. این ترکیب به نویسنده امکان میدهد دربارهی موضوعاتی دشوار صحبت کند، بیآنکه آنها را به نتیجهگیریهای ساده یا احساساتیگری تقلیل دهد.
یکی از پرسشهای محوری کتاب این است که وقتی میدانیم زندگی و رابطهها پایانپذیرند، چگونه باید زندگی کنیم؟ آیا آگاهی از مرگ، ارزش لحظههای معمولی را بیشتر میکند؟ آیا خداحافظی همیشه به معنای از دستدادن است یا میتواند بخشی از پذیرفتن واقعیت زندگی باشد؟ «رفتن(ها)» پاسخی قطعی برای این پرسشها ارائه نمیدهد. در عوض، با نزدیکشدن به تجربههای شخصیتها، خواننده را به تأمل دربارهی شادی، فقدان و محدودیت زمان دعوت میکند. کتاب از همین راه نشان میدهد که آگاهی از پایان، لزوماً زندگی را بیمعنا نمیکند؛ ممکن است توجه ما را به چیزهایی جلب کند که در شتاب روزمره از کنارشان میگذریم.
مرز میان واقعیت و داستان
یکی از ویژگیهای مهم «رفتن(ها)»، بازی آگاهانهی نویسنده با مرز میان زندگی واقعی و داستان است. راوی نام جولین دارد و برخی از دغدغههایش با زندگی و اندیشههای خود جولین بارنز شباهت پیدا میکند. بااینحال، کتاب خود را در قلمرو داستان معرفی میکند و همین وضعیت، خواننده را با پرسشی دربارهی ماهیت روایت روبهرو میسازد: وقتی نویسنده از تجربههای شخصی یا آدمهای واقعی الهام میگیرد، تا چه اندازه میتواند ادعا کند که فقط حقیقت را بازگو میکند؟
راوی از مسئولیت اخلاقی داستانگویی نیز غافل نیست. او در برابر آدمهایی قرار دارد که زندگیشان را روایت میکند و میداند که تبدیلکردن تجربهی آنها به ادبیات ممکن است شکل دیگری از مداخله در زندگیشان باشد. نویسنده از این موقعیت برای بررسی رابطهی میان خاطره، تخیل و مسئولیت استفاده میکند.
این ویژگی باعث میشود «رفتن(ها)» برای خوانندگانی که به رمانهای خودآگاه و تجربهگرا علاقه دارند، جذاب باشد. داستان در حین روایتکردن یک رابطهی عاشقانه، دربارهی چگونگی ساختهشدن همان داستان نیز پرسش میکند. به این ترتیب، خواننده هم با سرنوشت شخصیتها همراه میشود و هم به سازوکار روایت و نقش نویسنده در شکلدادن به واقعیت داستانی توجه میکند.
دربارهی جولین بارنز، مترجم و نشر چشمه
جولین بارنز، نویسندهی انگلیسی، از چهرههای شناختهشدهی ادبیات معاصر بریتانیاست. او در آثارش بارها به حافظه، تاریخ، عشق، هویت و رابطهی پیچیدهی انسان با گذشته پرداخته است. رمان «درک یک پایان» که جایزهی بوکر سال ۲۰۱۱ را برای او به ارمغان آورد، نمونهای برجسته از علاقهی او به حافظه و عدم قطعیت روایت است. بارنز علاوه بر رمان، در زمینهی مقالهنویسی و نقد هنری نیز فعالیت داشته و در آثارش معمولاً میان روایت ادبی و تأمل فکری رفتوآمد میکند.
محمدرضا ترکتتاری مترجم نسخهی فارسی «رفتن(ها)» است. انتخابهای زبانی مترجم در انتقال لحن نویسندهای مانند بارنز اهمیت ویژهای دارد؛ نویسندهای که نثرش به دقت، ظرافت، شوخطبعی خشک و حرکت میان داستان و تأمل شناخته میشود. معرفی این ترجمه از سوی نشر چشمه، کتاب را در دسترس فارسیزبانانی قرار میدهد که آثار بارنز و ادبیات داستانی معاصر جهان را دنبال میکنند.
نشر چشمه از ناشران فعال در حوزهی ادبیات ایران و ترجمه است و آثار متنوعی از نویسندگان ایرانی و خارجی منتشر میکند. «رفتن(ها)» نیز با توجه به موضوعات محوریاش، در میان آثاری قرار میگیرد که داستانگویی را با تأمل دربارهی تجربهی انسانی پیوند میدهند.
چرا باید «رفتن(ها)» را بخوانیم؟
«رفتن(ها)» برای خوانندگانی مناسب است که به رمانهای تأملبرانگیز، داستانهای عاشقانهی واقعگرا و آثاری دربارهی حافظه و گذر زمان علاقه دارند. اگر داستانهایی را میپسندید که در کنار روایت زندگی شخصیتها، پرسشهایی دربارهی حقیقت، هویت و معنای تجربههای انسانی مطرح میکنند، این کتاب میتواند انتخاب مناسبی باشد.
همچنین کسانی که از روایتهای غیرخطی و بازی با مرز میان واقعیت و داستان لذت میبرند، احتمالاً از شیوهی روایت بارنز استقبال خواهند کرد. نویسنده در این اثر تنها به سرنوشت شخصیتهایش نمیپردازد، بلکه نشان میدهد که چگونه خاطرات و روایتهایی که از گذشته میسازیم، بر فهم ما از خودمان و دیگران اثر میگذارند.
از سوی دیگر، کتاب برای کسانی که به موضوع پیری، مرگ و چگونگی مواجهه با پایانها علاقه دارند، زمینهای برای تأمل فراهم میکند. بااینحال، جذابیت آن فقط در موضوعات جدیاش نیست؛ طنز ظریف و نگاه انسانی نویسنده به ضعفها و تناقضهای آدمها، روایت را از یکنواختی دور میکند.
جمعبندی
«رفتن(ها)» اثر جولین بارنز، رمانی دربارهی عشق و حافظه و در عین حال تأملی دربارهی گذر زمان و دشواری خداحافظی است. رابطهی استیون و ژان، بازگشت دوبارهی آنها به یکدیگر و حضور راویای که در پی روایت زندگی دوستانش است، بستری فراهم میکند تا نویسنده دربارهی واقعیت، خاطره و مسئولیت داستانگویی پرسش کند.
این کتاب نشان میدهد که گذشته هرگز بهطور کامل پشت سر گذاشته نمیشود؛ خاطرات با گذشت زمان تغییر میکنند، رابطهها معنای تازهای پیدا میکنند و آدمها ناچارند با پایانپذیری زندگی کنار بیایند. بارنز در «رفتن(ها)» بهجای ارائهی پاسخهایی قطعی، با نثری دقیق و نگاهی آمیخته به طنز و اندوه، خواننده را به تأمل دربارهی آنچه از زندگی باقی میماند دعوت میکند.
اگر به آثار جولین بارنز، رمانهای شخصیتمحور و داستانهایی دربارهی عشق، خاطره و گذر زمان علاقه دارید، «رفتن(ها)» از نشر چشمه میتواند انتخابی خواندنی باشد.