استخوان
استخوان

استخوان

نشر چشمه
قیمت: ۲۸۰,۰۰۰ ریال

علی‌اکبر حیدری در «استخوان» فضای دیگری از این «گریز» را ترسیم می‌کند؛ مرد جوانی به دلایلی به شهری مرزی آمده و در خانه نزدیکانش پنهان‌شده تا در فرصتی مناسب فرار کند، اما «گریز» درست جایی که باید نقطه پرتاپ کاراکتر رمان به‌سوی ابدیت باشد، زیرزمینی که مخفی‌گاه اوست، چنان دچار هراسش می‌کند که آن را برایش به جهنمی از ارواح تبدیل می‌کند. .

«استخوان» این‌گونه آغاز می‌شود: «کاوه چشم باز کرد. سقف برایش ناآشنا بود. چشم هم گذاشت و دوباره باز کرد. یادش آمد کجاست؛ اما خوابِ بد انگار به لحظه‌ای گم شد. هرچه فکر کرد؛ چیزی از خواب یادش نیامد. چیزهای واقعی زود جای رویا را می‌گیرند. یکی از تیر خرماهای سقف شکم داده بود. دست کشید به گَل و گردنش. خیسِ خیس بود. صدای گریه می‌آمد. دست دراز کرد و کاسه سفالی را از بالای متکا برداشت. آبش گرم شده بود. باید می‌رفت پایین پی صبحانه. خواست غلت بزند اما پتوی مُچاله رفت زیر شکمش و نتوانست. به زور پتو را از زیرش کشید. جای تفنگ برنوِ باباخان روی دیوار خالی بود. دیشب سرجاش بود یا همان‌طور جای تمیزش روی دیوار سیاه از دوده بخاریِ هیزمی معلوم بود؟ یادش نمی‌آمد. اما از همان خاطره‌های واضح بچگی خوب به یاد داشت که باباخان جانش به تفنگ بند بود. محال بود بی‌علت تفنگ را از دیوار بردارد. صدای باباخان از توی حیاط می‌آمد و صدای گریه که قطع نمی‌شد. کی گریه می‌کرد؟»

مولفین و انتشارات
تمامی نتایج پروفایل‌ها
رویدادها
تمامی نتایج رویدادها
در ویترین
تمامی نتایج ویترین